خرید بک لینک
- با مادرم تو مطب دکتر افخمنیا نشستهبودیم، شبکه یک یه برنامه داشت که توش یه راننده تاکسی داشت در مورد سختیهای زندگی و کارش صحبت میکرد، یه لحظه زیر چشمی به دستای مادرم نگاه کردم. وای که آتیش گرفتم اون لحظه، اصلا بغض راه گلوم رو گرفت، دستای

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 6:16

حس غریبی داشتم وقت خداحافظی از خانواده و زادگاه زیبایم تبریز؛ از یک طرف غم جدایی داشتم و از طرف دیگر ذوق چندبارهی تهران دیگه به این نتیجه رسیدم که هنوزم هم بعد از سه سال به دوری و غربت عادت نکردم، نمیدانم شاید نباید هم عادت بکنم! حضورهای گاه و بیگاه

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 6:16

به نام خدا ابله نباشیم! اگر همین الان به شما بگن که کل کره زمین رو از آدم خالی میکنیم و کل ثروت و امکانات دنیا رو میدیم به شما، و شما هر کاری دوست داری انجام بده توش، چی کارا میکنید؟! ردینگتون میگه یک آدم عاقل از یک سوال احمقانه، چیزای بیشتری

برچسب: نویسندگی, نویسنده: باران باقری تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 6:16

تازگیا به این نتیجه رسیدم که کلا انتظاراتم از خودم با توانایی ها و استعداد هام نمیخونه برای مثال من آدمی به شدت خجالتی هستم و حتی تو جمع دو نفره وقتی صحبت میکنم با یکی مخصوصا اگه دختر باشه زمینو نگاه میکنم و نمیتونم به چشماش و صورتش نگاه کنم بعد مثلا

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 6:16

احساس میکنم تو یکماه اخیر زندگیمو باخت دادم البته شاید نشه اسمشو گذاشت باخت زندگی چون تعریف زندگی سخت و مبهم و برای هر زمان متناسب با خودشه ولی میتونم بگم حداقل هرچی برنامه برای زندگی یکسال آیندم داشتم رو باخت دادم اول از همه با CAST شروع شد کم کم و

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 6:16

دهانت را میبویند مبادا گفته باشی دوستت دارمدلت را میپویند مبادا شعلهای در آن نهان باشد روزگار غریبیست نازنین روزگار غریبیست نازنین و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه میزنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کردشوق را در پستوی خانه نهان باید کر

برچسب: اندیشیدن, نویسنده: باران باقری تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 6:16

انگار همین دیروز که با مادرم و پسر عموم اومدم تهران هنوز هم بغضم وقت خداحافظی با مادرم و فکرایی که تو کل شب تو راه تو اتوبوس کرده بودم از یادم نرفتن چی میخواستم چی شد قرار بود تهران برام یه سکوی پرش باشه ولی تو خیلی زمینه ها عقبم انداخت بگیاد دبیرستا

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 6:16

شاید اولین خاطره ای که از پدرم به یاد دارم، همان موقعی است که بر سر مسائلی با عمویم دعوا کرده بود و سر مغازه قنادی، کار خانوادگی و قبلی اش نمیرفت، اوضاع مالی اش به کلی بهم ریخته بود، نزدیک عید بود، متوجه نشدم که چگونه اقلام عید را سر هم نمود ولی این

برچسب: نویسنده: باران باقری تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 6:16

صفحه بندی